نظریه ی شخصیت اریک فروم

فرضهای اساسی
شخصیت فرد را فقط می توان بادر نظر داشتن تاریخ انسان شناخت . بحث وضعیت انسان باید قبل از شخصیت واقع شود، روان شناسی باید بر اساس برداشت انسان شناختی ـ فلسفی از وجود انسان استوار باشد.
تنگنای انسان : انسانها به این دلیل دچار تنگنای اساسی می شوند که از طبیعت جدا شده اند و با این حال، توانایی آن را دارند که از خود شان و وجود منزويشان آگاه باشند.
توانایی استدلال کردن" امكان زنده ماندن رافراهم می کند.
و انسان را وادار می کند که دو گانگی های حل نشده اساسی را حل کند.
دوگانگی ها
1- دوگانگی مرگ و زندگی كه انسانها می کوشند ایند وگانگی را با فرض کردن زندگی پس از مرگ نفی می کنند.
2-انسانها قادرند هدف خود پرورانی کامل را مجسم کنند، اما در عین حال می دانند که زندگی برای رسیدن به این هدف کوتاه است.
3-انسانها در نهایت تنها هستند، بااین حال نمی توانند این انزوا را تحمل کنند، آنها از خودشان به عنوان افراد مجزا آگاه اند و در عین حال، معتقدند که خوشبختی آنها به متحد شدن باانسانهای همقطارشان بستگی دارد.
نیازهای انسان
انسانها با نیازهای فیزیولوژیکی (گرسنگی، میل جنسی، ایمنی) نمی توانند تنگناهای انسانی شان را حل کنند، فقط نیازهای انسانی خاص می تواند افراد رابه سمت پیوند مجدد با دنیای طبیعی سوق دهند.
افراد سالم با حل کردن ثمر بخش نیازهای انسانی (ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن، درک هویت و معیار جهت یابی بهتر می توانند راههایی برای پیوند مجدد با دنیا پیدا کنند.
ارتباط
اولین نیاز انسانی یا وجودی ارتباط است، که افراد به 3 طریق با دنیا ارتباط برقرار میکنند1- سلطه پذیری 2-قدرت 3- عشق
فردی که تسلیم دیگری می شود از این طریق جدايي خودش را با بخشی از یکنفر يا چيز بزرگتر از خودش متعالی می سازد و هویت خویش را در ارتباط با قدرتی که تسلیم آن شده است تجربه می کند.
قدرت طلبان از همسران سلطه پذیر حمایت می کنند،ز مانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو یکدیگر را پیدا میکنند، اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند، را بطه اي كه برای هر دو رضایت بخش است، اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود.
در روابط همزیستی، اتحاد بین دو نفر احساسهای ناهشیار خصومت است، این افراد همسران خود را به خاطر اینکه نمی توانند نیازهای آنها را به طور کامل ارضا کنند، سرزنش می کنند و در جستجوی قدرت بیشتر برمی آیند، بنابراین به طور فرآیند به همسرشان وابسته و از فرديت دور می شوند.
عشق تنها راهیست که فرد می توانداز طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال به فردیت و یکپارچگی برسد " وحدت باکسی یا چیزی بيرون از خویشتن، تحت شرایط حفظ کردن جدایی و یکپارچگی خویشتن"
فردم در کتاب «هنر عشق ورزیدن» 4 عنصر مشترک در تمام عشق های واقعی را بیان می کند1- اهمیت: مایل باشد ازاو مراقبت کند 2- مسئولیت: به نیازهای جسمانی و روانی آنها پاسخ می دهد. 3- احترام: برای آنها آن گونه که هستند احترام قایل می شود 4- شناخت (در نظر گرفتن آنها از نقطه نظر خودشان)
تعالی
انسانها بر خلاف حیوانات به وسیله نیاز به تعالی دارنده می شوند که به صورت میل به فراتر رفتن از وجود منفغل و تصادفی و رسیدن به «قلمرو هدفمندی و آزادی» تعریف می شود.
تعالی را نیز میتوان از طریق روشهای مثبت ومنفی جستجو نمود، افراد می توانند ماهیت منفعل خود را با آفریدن زندگی یا نابود کردن آن تعالی بخشند.
آفریدن یعنی، فعال بودن و مراقبت کردن از آنچه آفریده شده است. اما انسانها می توانند زندگی را با نابود کردن آن متعالی سازند و به این طریق از قربانیان به هلاکت رسیده خودشان فراتر روند.
فروم در کتاب «آناتولی ویرانگری انسان» اعلام کرد که انسانها تنها گونه ای هستند که از پرخاشگری بیماگون استفاده می کنند، یعنی کشتن به دلایلی غیر از بقا.
فردم معتقد بود که اگر جلو نیاز به خلاق به هر دلایلی گرفته شود، مردم ویرانگر می شوند.
ریشه دار بودن
سومين نیاز، نیاز به ریشه دار بودن یا احساس بار دیگر در زادگاه خود بودن است.
ریشه دار بودن را می توان با راهبردهای ثمربخش ← از مدار قدرت مادر خارج می شوند و موجود کامل می شوند و به صورت فعال با دنیا اتباط برقرار می کنند. این پیوند تازه با دنیای طبیعی امنیت می دهد و احساس تعلق پذیری و ریشه دار بودن را دوباره ایجاد می کند.
راهبردهای بی ثمر ← تثبيت ← بی میلی سرسختانه به فراتر رفتن از ایمنی ای که مادر تأمین کرده است، آنها افراد بسیار وابسته ای هستند که وقتی حفاظت مادرانه از آنها دریغ می شود، می ترسند و احساس ناامنی می کنند.
به عقیده فردم «احساس های زنانی با محارم» در اشتیاق عمیق به باقی ماندن در رحم محصور یا برگشتن به آن، یا به پستانهای تغذیه کنند، ریشه دارد.
فروم تخت تأثیر عقاید یوهان ژاکوب با خوفن درباره جوامع اولیه مادرسالار قرار داشت.
بنابراین فروم نظريه مادر مدار وضعیت ادیپی با خوفن را به نظريه پدر مدار فروید ترجیح داد واین ترجیح او در علاقه به زنان مسن تر ازخودش انعکاس یافته بود. (فریدافروم ـ ریچمن بیش از 10 سال از او مسن تر بود ومعشوقه او کارن هورنای 15 سال از وی بزرگتر بود.
برداشت فردم از عقد ادیب به عنوان میل به برگشتن به رحم یا پستان مادر يا به شخصی که وظیفه مادر داشته باشدمربوط بود.
درک هویت
چهار چیز نیاز انسان، درک هویت، یا توانایی انسانها در آگاه بودن از خوشان به عنوان موجودی مجزا و متفاوت، چون انسانها از طبیعت دور شده اند، نیاز دارند برداشتی را از خودشان تشکیل دهند، تا بگویند : «من، منم» «یا من فاعل اعمال هستم» افراد بدون درک هویت نمي توانند سلامت عقل خود را حفظ کنند واین تهدید، انگیزشی نیرومندی را برای افراد تأمین میکند تا برای کسب هویت تقریباً دست به هر کاری بزنند.
افراد روان رنجور سعی میکنند خودشان را به افراد قدرتمند یا سامانهای اجتماعی یاسیاسی وابسته کنند، اما افراد سالم، نیازی کمی به پیروی ازتوده مردم دارند و به د ست کشیدن از درک خویشتن نیاز چندانی ندارند.
معیار جهت یابی
انسانها به خاطر جداشدن از طبیعت به یک نقشه مسیر، معیار جهت یابی نیاز دارند تا راه خود رادر این جهان پیدا کنند، انسانها بدون چنین نقشه ای «سرگردان خواهند شد و نمي توانند به صورت هدفمند و با ثبات عمل کنند.»
خلاصه نیازهای انسان
|
|
علاقه منفی |
علاقه مثبت |
|
ارتباط |
سلطه پذیری یا سلطه جویی |
عشق |
|
تعالی |
ویرانگری |
خلاقیت (آفرینندگی) |
|
ریشه دار بودن |
تثبیت |
یکپارچگی |
|
درک هویت |
سازگاری با گروه |
فرایت |
|
معیار جهت یابی |
هدفهای غیر منطقی |
هدفهای منطقی |
انسانها علاوه بر نیازهای فیزیولوژیک به وسیله 5 نیاز انسانی بر انگیخته می شوند، این نیازها از وجود انسان به عنوان گونه ای مجزا تکامل یافته اند و هدف آنها پیش راندن انسانها به سوی اتحاد مجدد با دنیای طبیعی است، ارضاء نشدن آنها غیر قابل تحمل است بنابراین افراد به شیوه های مختلف، به صورت مثبت یا منفی سعی می کنند آنها را ارضاء کنند.
«فشار آزادی و مکانیزمهای گريز»
زمانی که افراد آزادی اقتصادی و سیاسی بیشتری به دست آورند احساس می کنند بیشتر منزوی شده اند، این فشار آزادی در سطح اجتماعی و فردی به اضطراب بنیادی منجر می شود یعنی، احساس تنها بودن در جهان
* چون اضطراب بنیادی، احساس ترسناک انزوا و تنهایی ایجاد میکند، افراد میکوشند از طریق انواع مکانیزمهای گریز از آزادی بگریزن، فروم در کتاب «گریز از آزادی» سه مکانیزم گریز اساسی را مشخص کرد.
* بر خلاف گرايشهای روان رنجور هورنای ، مکانیزم های گریز فروم همه در سطح فردی و جمعی ، نیروی محرک در افرادی بهنجار هستند.
1- خود کامگی : گرایش فرد با دست کشیدن از استقلال خودش و یکی شدن با چیزی بیرون از خود ، به منظور کسب توانمندی ای که فرد فاقد آن است .
1) ماز و خسیم = احساسهای بنیادی ناتوانی ، ضعف و حقارت که هدف آن وصل خود به شخص یا سازمانی قوی تر است .
2) ساديسم = در مقایسه با مازوخیسم ، روان رنجورتر و از لحاظ اجتماعی زیانبار تر است ، هدف آن نیز کاهش دادن اظطراب از طریق متحد شدن با فرد یا افراد دیگر است .به سه طريق :
1- نیاز به وابسته کردن دیگران به خود و اعمال قدرت به کسانی که ضعیف هستند .
2- وسواس استثمار کردن دیگران ، سو استفاده از آنها و استفاده برای نفع یا لذت شخصی
3- میل به دیدن رنج و عذاب جسمانی یا روانی دیگران
2- ویرانگری: هدف آن از میان برداشتن دیگران است . فرد یا ملت با نابود کردن افراد و اشیاء تلاش می کنند احساسهای قدرت از دسته رفته را باز گرداند
ویرانگری خود شکن است ، زیرا فرد با نابودکردن ، دیگر نمی تواند متحد شود .
3- پیروی : رايجترين وسیله گریز در جامعه آمریکا ، این افراد با دست کشیدن از فردیت و تبدیل شدن به هر چیزی که دیگران از آنها می خواهند از احساس تنهایی و انزوا می گریزند .
آزادی مثبت
انسان می تواند آزاد باشد و در عین حال تنها نباشد ، نکته سنج باشد و با این حال آکنده از تردید نباشد ، مستقل باشد و با این حال بخشی از نوع بشر باشد ، افراد می توانند این نوع آزادی را که آزادی مثبت نامیده می شود با استعداد های عقلاني و هیجانی خود انگیخته شان به دست آوردند.
فروم معتقد بود عشق و کار دو عنصر آزادی مثبت هستند انسانها از طریق عشق و کار ، بدون فدا کردن یکپارچگی خودشان با یکدیگر و با دنیا متحد می شوند.
جهت گیریهای منش
در نظر فروم شخصیت در جهت گیزی منش انعکاس می یابد ؛ روش نسبت پایدار فرد ر ارتباط بر قرار کردن با دیگران و اوضاع و احوال
فروم در تعريف شخصیت : کل ویژگی های روانی فطری و اکتسابی که مشخصه فرد هستند و او را آدم منحصر به فردی می سازند .
مهمترین ویژگی اکتسابی شخصیت ، منش است كه سيستم نسبتا پايدار کلیه تلاشهای غیر غریزی که فرد از طریق آنها خودش را با انسانها و دنیای طبسعی مرتبط می کند و معتقد بود منش جایگزینی برای فقدان غرایز است .
به طور کلی ، افراد می توانند با اشیاء و انسانها به صورت بی ثمر یا ثمر بخش رابطه بر قرار کنند.
اختلالهای شخصیت
مرده گرایی (necrophilia ) عشق به مرگ و معمولا بابهنجاری جنسی که به موجب آن فرد دوست دارد ، با جسد آميزش جنسی کند ، اما فروم مرده گرا یی را به معنی کلی تری ، برای اشاره به هرگونه علاقه به مرگ به کار برد .
شخصیتهای مرده گرا نژاد پرست ، جنگ طلب و قلدر هستند از قانون و نظم طرفداری می کنند عاشق صحبت کردن درباره بیماری ، مرگ و مراسم خاکسپای هستند ، رفتار مخرب آنها بیانگر منش بنیادی آنهاست .
خودشیفتگی بیمار گون (nurcissim)← خود شیفتگی در حالت خفیف و بی خطر، به صورت علاقه به بدن خویشتن بیشتر از بدن دیگران آشکار می شود در حالت بیمارگون مانع از درک واقعیت می شود به طوركه فرد هر چیزی را که به خودش تعلق دارد با ارزش می داند وهر چیز متعلق به دیگران رابی ارزش می داند.
دل مشغولي به بدن اغلب با خود بیمار انگاری یا توجه وسواسی به سلامتی می انجامد، فروم خود بیمار انگاری اخلاقی را نیز تشخیص داد که عبارت از اشتغال ذهنی به احساس گناه درباره خطاهای گذشته
افراد خودشیفته از آنچه هورنای «ادعاهای روان رنجور» نامید، برخوردارند، آنها با چسبیدن به این عقیده تحریف شد، که به خاطر ویژگی های شخصيتی استثنایی شان برتر از دیگران هستند، امنیت به دست می آورند.
همزیستی نامشروع ← وابستگي افراطی به مادر یا جانشین مادر که نوع افراطی تثبیت شایع تر و بی خطر تر در مادر است مردان دارای تثیست در مادر به زنی نیاز دارند که از آنها مراقبت کند، به آنها تسلی دهد، و آنها را تحسین کند.
اما در حالت همزیستی نامشروع، افراد از فردميزبان جدا نشدنی هستند، همزیستی نامشروع به صورت هر دلبستگی طبیعی به مادر از طفولیت سرچشمه می گیرد و این دلبستگی از هر گونه علاقه جنسی که ممکن است در دوره ادیپی ایجاد شود، مهمتر و اساسی تر است، * * فروم در این عقیده که دلبستگی به مادر در نیاز به امنیت استوار است نه بر نیاز جنسی، بیشتر با هاری استک سالیوان موافق بود تا فروید.
«تلاشهای جنسی علت تثبیت در مادر نیست، بلکه نتیجه آن است»
افرادی که روابط هم زیستی نامشروع برقرار کرده اند در صورتی که این رابطه تهدید شود، شدیداً احساس اضطراب ووحشت میکنند آنها معتقدند بدون جایگزین مادر نمی توانند زندگی کنند.
* سه جهت گیری بیمار گون مرده گرایی، خود شیفتگی وهمزیستی نامشروع باهم نشانگان تباهی را تشکیل می دهند.
* در حالی که 3 گرایش سالم زنده گرایی، عشق به دیگران و آزادی مثبت در نشانگان رشد یافت می شوند.
«آدلف هیلتر» نمونه ای از نشانگان تباهی است، اغلب افراد رشد عای دارند، و نشانگان رشدو تباهی رشد افراطی هستند.
روان درمانی
فروم در روان کاوی سنتی فروید آموزش دید، اما از فنون روان کاوی استاندارد خسته شد، او بعلاوه سیستم درمانی خود ش را به وجود آورد که آن را روان کاوی انسان گرا نامید، او د رمقایسه با فروید بیشتر به جنبه های میان فردی و رویارویی درمانی می پرداخت فرم معتقد بود بیمارانی که درصدد درمان بر می آیند، م یخواهند نیازهای انسانی بنیادی خود، (ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن ....) راارضا کنند. بنابراین درمان بايد بر روابط شخصی بین د رمانگر و بیمار استوار است.
پژوهشهای مربوط ← عقاید فروم پژوهش خیلی کم به بار آورده اند، شان ساندرزو دان مونرو (2000) شاخص جهت گیری مصرف کننده ساندرscoi)) را برای ارزیابی منش بازاری ساختند که از 35 ماده تشکیل شده است که هریک طبق مقیاس 5 امتیازی ليكرت نمره گذاری می شود.
آنها دریافتند که (scol) پايايي بازآزمونی بالایی دارد و با مقیاس جذابیت اجتماعی مارلو کراون همبستگی نداشته است. آنها بیننمرات دانشجویان در (scol) و تعدادی از نگرشهای منفی دیگر همبستگی مهمی به دست آوردند.
نگرشهای منفی مانند: اضطراب، افسردگی، خوکامگی، عصبابنیت و مطیع بودن.
به طور کلی دریافتند افرادی که نمرات (scol) بالایی دارند این عقیده را که افراد مساوی نیستند را قبول دارند و اهداف فردی را از اهداف اجتماعی مهمتر می دانند.
ارزیابی نظریه فردم ← فروم مانند سایر نظریه پردازان روان پويشي، رویکرد كلي به نظریه پردازی اختیار کرد و مدلی انتزاعی را بنا نها دکه بیشتر فلسفی بود تا علمی.
از دیدگاه علمی باید بپرسیم عقاید فروم در رابطه با شش ملاک نظریه مفید چگونه ارزیابی می شود.
1- اصطلاحات مبهم فروم باعث شده اند عقاید او از نظر به وجود آورند. پژوهش تجربی بی حاصل باشند و نظریه ها ي ا و از کمترین اعتبار تجربی برخوردار هستند.
2- نظریه فروم به قدری فلسفی استکه نمیتواند ابطال پذیر باشد نه قابل اثبات
3- گستردگی نظریه فروم سازمان دادن و توجیه کردن بسیاری از مسایل شناخته شده درباره شخصیت انسان را ممکن می سازد اما فقدان دقت نظریه او، پیش بینی را دشوار و ابطال را غیر ممکن می سازد.
4- با ارزش ترین ویژگی نوشته های فروم به عنوان رهنمودی برای اقدام این است که خوانندگان را تحریک می کند به صورت ثمر بخش فکر کنند. اما پژوهشگران و درمانگران اطلاعات علمی زیای از مقاله های فروم به دست نمی آورند.
5- دیدگاههای فروم از این نطر كه موضوع واحدی در تمام نوشته های او جریان دارد همسانی درونی دارند، بااین حال، نظریه او طبقه بندی ساخت دار و اصطلاحاتی که به صورت عملیاتی تعریف شده باشند، ندارد. بنابراین از نظر همسانی درونی پا بین ارزیابی می شود.
6- چون فروم مایل نبود مفاهیم پیشین راکنار بگذارد، یا آنها را دقیقاً به عقاید بعدی خود ربط هد، نظریه اش فاقد سادگی و یکپارچگی است بنابراین ما نظریه فروم را از لحاظ معیار ایجاز، پایین ارزیابی میکنیم.
روشهای تحقیق فروم
فروم اطلاعات مربوط به شخصیت را از منابع متعددی از جمله روان درمانی، انسان شناسی فرهنگی و تاریخچه روانی گردآوری کرد.
منش اجتماعی در یک دهکده مکزیکی
فروم و گروهی از اواخر دهه 1950 تا اواواسط دهه 1960 منش اجتماعی را در چیونکواک دهکده ای در 50 مالیلی جنوب مکزیکوسیتی کشور مکزیک بررسی کردند.
مردم ایم دهکده عمدتاً کشاورز بودند آنها خودخواه، مظنون نسبت به انگیزه های دیگران، بدبین نسبت به آنیده و جبرگرا و تقدیر گرا هستند، بسیاری از آنها سلطه پذیر و خود خوارشمار، بااین حال مستعد شورش و انقلاب هستند، آنها خود را از مردم شهری حقیرتر، احمق تر احساس می کنند.
فروم معتقد بود منش بازاری ثمره تجارت مدرن است و به احتمال زیاد در جوامعی وجود ارد که تجارت دیگر شخصی نسبت بنابراین جهت گیری بازاری در این روستا وجود ندارد.
پژوهشگران چند تیپ منش دیگر پیدا کردند که رایج ترین آنها بی ثمره ـ گیرنده، اگر در این جهت گیری گرایش داشتند به دیگران مراجعه کنند و انرژی زیادی را صرف خشنودی کسانی هستند که آنها را برتر می دانند، روز پرداخت حقوق این افراد حقوق خود را به صورت نوکر مآبانه قبول میکردند، انگار آنها خودشان آن را بدست نیاورده اند.
دومين تیپ شخصیت بسیار متداول، منش ثمر بخش ـ محتكر بود. افراد این تیپ سخت کوش، ثمر بخش و مستقل بودند آنها معمولاً قواره های زمین خودشان را کشت میکردند ومقداری از محصول خود را برای غذا و بذر ذخیره می کردند.
احتکار به جای مصرف کردن، برای زندگی آنها حیاتی بو.
سومین جهت گیری منش شخصیت بی ثمر ـ بهره کش بود، مردان دارای این تیپ به احتما بیشتر درگیر مبارزات با چاقو وتفنک می شدند، در حالی که زنان شایعه پراکن های بدخواه بودند، تنها 10% درصد جمعیت بهره کش بودند و درصد بسیار کوچکی افراد بسیار فقیر این دهکده را تشکیل میدادند.
تعداد بسیار کمی از سکنه این روستا ثمربخش ـ بهره کش توصیف شدند، فقط 15 نفر در کل 800 نفر ساکن دهکده ثروتنمندترین و قویترینمردان دهکده از جمله این افراد بودند، آنها با وابسته نگهداشتن روستاییان بی ثمر ـ گیرنده از آنها بهره کشی می کردند.
در مجموع فروم و مکوبی (1970) بین جهتگیریهای منش در این دهکده مکزیکی و جهت گیریهای نظری که فروم چند سال قبل مطرح کرده بود، شباهت زیادی را گزارش داند، شاید فروم به عنوان یک اصل تحقیقی چیزی را که انتظار یافتن آن را داشت پیدا کرده بود.
بررسی روانی ـ تاریخی هیتلر
فروم به پیروی از فروید، به منظورترسیم تصویری از یک فرد برجسته، روشی که تاریخچه رواني یازندگی نامه روانی نامیده می شود موضوع بررسی زندگی نامه روانی فروم فرویدبود، اما او درباره زندگی آدولف هیتلر نیز مطالب مشروحی نوشته است. فروم هیتلر را برجسته ترین نمونه فردی دارای نشانگان تباهی (syndrome of decay) دانست که از ترکیب مرده گرایی، خودشیفتگی بیمارگون و همزیستی نامشروع برخوردار بود، هیتلر هر سه نوع اختلال بیمارگون را نشان داد. او مجذوب مرگ و ویرانی بود؛د قیقاً با تمایلات خودش توجه داشت و شدیداً از خود و الا بینی لذت می برد؛ و دلبستگی نامشروع به «نژاد» ژرمن او را برانگیخته بود به طوری که از روی تعصب فکر و ذکرش این بود که اجازه ندهد خون این نژاد باخون یهودیها آلوده شود.
فروم معتقد بود هر مرحله رشد مهم است و هیچ چیز در اوایل زندگی هیتلر او را به سمت نشانگان تباهی منحرف نکرد، مادر هیتلر هرگز برای وی آدمی نشد که به او عشق بورزد یا دلبسته شود. او نماد الهه محافظت کنند و تحسین کنند. بود، اما در عین حال الهه مرگ وهرج و مرج هم بود.
هیتلر در نوجوانی خود را به طور فزاینده ای به عالم خیال می سپرد، خود شیفتگی او باعث شد که آرزو داشته باشد نقاش یا آرشيتکت مشهوری شود، اما واقعیت شکست پشت شکست را در این زمینه برای او به بار آورد.
در هر شکستی زخم عمیق تری را در خود شیفتگی او ایجاد کرد و تحقیر عمیق تری از تحقیر قبلی به وجود آورد.
تسلیم شدن او به عالم خیال، آزدرگی او، میل او به کینه توزی، و مرده گرایی او با موازات شکستهای وی افزایش یافتند مرده گرایی نه تنها به رفتار اشاره دارد بلكه کل رفتار فرد را فرا می گیرد. در مورد هیتلر او بعد از اینکه به قدرت رسید، نه تنها می خواست دشمنانش تسلیم شوند، بلکه خوهان نابودی آنها بود.
صفت دیگری که هیتلر آشکار ساخت، خود شیفتگی بیمار گون بود، او فقط به خودش، برنامه هایش و ایدئولوژی اش همراه با این صفت، او سادو ماوزوخیست، کناره گیر، و فاقد احساس عشق واقعی و اصیل بود، فروم معتقد بود همه این ویژگی ها هیتلر را روان پریش نکردند، اما وی را مردی بیمار و خطرناک کردند.
فروم با تأکید بر این که افراد نباید هیتلر را به صورت غیر انسانی در نظر بگیرند، تحلیل روانی ـ تاریخی خود را با این کلمات خاتمه داد «هر تحلیلی که با محروم کردن هیتلر ازانسانیست، تصویر وی را تحریف کند، فقط گرایش به نادیده گرفتن هیتلرهای بالقوه را تشدید میکند.